تبليغاتX
الهه ناز

الهه ناز

بی تو...

بی تومهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم


شوق دیدارتولبریز از جام وجودم


درنهانخانه جانم گل یاد تودرخشید


باغ صدخاطره خندید


عطرصدخاطره پیچید


یادم آمدکه شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم


پرگشودیم ودرآن خلوت دلخواسته گشتیم


ساعتی برلب ان جوی نشستیم


توهمه رازجهان ریخته درچشم سیاهت


من همه محو تماشای نگاهت


اسمان صاف وشب ارام


بخت خندان وزمان رام


خوشه ماه فروریخته دراب


شاخه ها دست براورده به مهتاب


شب وصحراوگل وسنگ


همه دل داده به آوازشباهنگ


یادم اید توبه من گفتی زین عشق حذرکن


لحظه ای چند براین اب نظرکن


اب ایننه عشق گذران است


توکه امروزنگاهت به نگاهی نگران است


باش فرداکه دلت با دگران است


تافراموش کنی چندی ازاین شهرسفرکن


باتو گفتم


حذرازعشق؟؟


ندانم


سفراز پیش تو؟؟


هرگزنتوانم


روزاول که دلم به تمنای توپرزد


چون کبوترلب بام تونشستم


توبه من سنگ زدی نه رمیدم نه گسستم


توصیادی ومن اهوی دشتم


بازگفتم که تا دردام توافتم همه جاگشتم وگشتم


حذرازعشق ندانم


سفرازپیش تو هرگز نتوانم نتوانم


اشکی ازشاخه فروریخت


مرغ شب ناله تلخی زودوبگریخت


اشک درچشم تولرزید


ماه برعشق توخندید


یادم اید که ازتوجوابی نشنیدم


پای دردامن اندوه کشیدم


نگسستم نرمیدم


رفت درظلمت غم ان شب وشب های دگرهم


نگرفتی دگراز عاشق ازرده خبرهم


بی تواما به چه حالی من ازان کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/08ساعت 20:45  توسط فرناز  | 

خاطرات مسافرت من!

 

سلام دوست جونام.چطورین؟؟؟من که خوبم دلم واستون یه ذره شده بود! مخصوصا واسه تو مهسا!

راستی از نظرات خوبتونم واقعا متشکرمممم.جبران می کنم.

وای بچه ها من بازم رفتم کرج.

از فرودگاه یه راست رفتم خونه داییم اینا همه نهار اونجا بودن یه کم استراحت کردم و بعد کمک زنداییم ظهر هم همه اومدن.انقدر شلوغ شد که دیگه جا نبود! پسر خاله جونمم که عقده با زنش اومده بودن و به مناسبت اینکه پسر خالم فوق لیسانس قبول شده به همه شیرینی دادن!منم نه که پارتی دارم 2تا خوردم!!!

خلاصه شب شد همه نشستیم تو حیاط بعد ما دخترا هم به اون یکی پسر خالم که چند روز قبل مدرک لیسانسش رو گرفته بود گفتیم باید ما رو ببری بیرون بهمون پیتزا بدی!انقدر گفتیم و گفتیم تا راضی شد! پسر داییم گفت من مدرک بگیرم کوفتم بهتون نمیدم منم گفتم کی از تو چیزی خواست؟!(دانشگاه صنعتی شریف قبول شده فکر کرده چیکار کرده ههههه!!! اه اه اه!)

بعد دیگه ما دخترا رفتیم پیتزا خوردیم .رستورانه ماله دوستش بود بعد بچه ها رفتن دستاشون رو بشورن که دوستش گفت من اون ارازل ها رو میشناسم اینا کی هستن؟(منظورش من و خواهرم بودیم)

پسرخالم گفت اینا هم دختر خاله هام هستن دخترای اقای ...

منم گفتم ما ارازل نیستیم ما دختر خاله های... هستیم.!

به پسرخالم گفتم یه چیزی بهش می گما گفت ولش کن احساس صمیمیت می کنه!

جاتون خالی پیتزا رو خوردیم و رفتیم دور زدیم تو خیابونا بستنی هم بهمون داد و کلی حرف زدیم بعد ساعت از 12 گذشته بود که اومدیم خونه.

یکی دیگه از پسرخاله هام گفت تک خورا حداقل اشغالاشو می اوردین!ما هم محلش نزاشتیم.

اون شبم گذشت.

خیلی خوب بود همش سرگرم بودیم شبا هم معمولا پارک بودیم یه شب رفتیم پارک پیاده روی من و دختر خاله و دختر داییم رفتیم سواره تاب شدیم یهو پسرخالم اومد تابمون داد جوری که نزدیک بود هر لحظه تاب چپه بشه! بهش گفتم تاب نگه دار پیاده شم گفت باید التماس کنییییید!گفتم تو رو خدا!

اخه واقعا وحشتناک بود!

گفت یادتون که نرفته یه بستنی باید بهم بدید منم بهش یه بستنی دادم گفتم کوفت کن!

اون شب و شبای دیگه هم گذشت.

تا اینکه مامانم اینا اومدن یه شب باز همه رفتیم پارک واسه شام بعد دختر خالم به همون پسرخالم که بهمون پیتزا داد گفت ببرمون بیرون!(البته این دختر خالم خواهرش بود)

ماشین بابامو گرفتیم رفتیم پای کوه چمعه شبم بود انقدرم شلووووووغ بود همه میزدن میرقصیدن!

دوتا ماشین عروسم اومده بودن بعد پسرخالم گفت اینجا جای خانواده نیست! همونطور که ما اونا رو نگاه می کنیم اونا هم ما رو نگاه می کنن!منو دختر داییم کلی خندیدیم گفتیم رگه غیرتش گل کرد!

اون شبم با تمام خوشی هاش گذشت...

یه روز از همون پسر خالم که بهش بستنی دادم گوشیش رو گرفتم شماره دخترا رو برداشتم اذیتشون کردیم!که یکیشون پسر شد! جواب ندادم گوشی رو گذاشتم بالا رفتم پایین خونه داییم بعد که اومدم همه زدن زیر خنده گفتم چتونه؟؟؟ مامانم گفت به کی زنگ زدید؟دوباره خندیدم واسش گفتم چه کردیم!مامانم گفت فکر کردم ...(یکی از پسرخاله هامه)!

اون روزم گذشت...

شبه اخر همه تو حیاط بودیم مهمونه داییم اینا که به پسر خالم گفتم ما با همه یه دور رفتیم بیرون تو هم ما رو ببر بیرون گفت برید اماده شید اما ده شدیم تو حیاط گفت بچه ها من یه کار واسم پیش اومده اما به ... و ... گفتم ببرنتون بیرون(تا از پسر خاله هام)

ما هم حرفی نزدیم رفتیم باهاشون بیرون تو پمپ بنزین یه پسره بهمون چشمک زد پسر خالم گفت تنت می خواره؟؟؟ کرم داری؟(البته ببخشیدا) واسه بنزین زدنم خودش پیاده شد بعد اون یکی پسرخالمم گفت بهتره منم پیاده شم!ما هم به هردوشون خندیدیم!گفتیم الان دعوا میشه!

تو راه دختر داییم به همون پسرخالم گفت تو بودی می خواستی بهمون بستنی بدی؟؟؟ مجبورش کردیم بهمون بستنی بده اونم ما رو برد پیش دوستش که بستنی فروشی باحالی داشت! بعدشم با دوستش یه جا قرار داشت رفت تو ماشین گفت رفتیم خونه بیاین اسم فامیل وقتی پیاده شد گفتم...اسم فامیل یادت نره!نامردی نکرد و یکی زدم!

بعد که رفتیم خونه پسرخالمم بود اصلا باهاش حرف نزدیم گفت بچه ها با من قهرین؟؟؟ میمیرما باهام قهر نکنید!ماهم جوابشو ندادیم تا اون باشه بی خودی قول نده که ما رو میبره بیرون! البته اس داد که دنبال خوشی نرفتم کاری پیش اومد منم دیگه چیزی نگفتم.

بعد رفتم پایین به پسر خالم اس دادم که اگه ندیدمت خداحافظ اس داد پس اسم فامیل چی گفتم انشاالله سال دیگه گفت چشم!

اون شبم با یاد اوری تمام روزایی که گذشت خوابیدمو صبح زود حرکت کردیم به سمته اهواز...

تو ماشینم اس بازی کردم با همشون اما قابل نوشتن نیست فقط دیشب به یکیشون اس دادم که دلمون پوسید نوشت بزار برسی بعد غرغراتو شروع کن!منم گفتم خیلی بدی!

اینم از تابستان1389

رفت تا عیده 90!

وای بچه ها باید برم .

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 20:4  توسط فرناز  | 

برداشت از رمان "هستی"

سلام بچه ها من این شعرو خیلی دوست دارم و به دلم نشسته واستون گذاشتم تا شما هم بخونید.

...بعد از من اگر روزی بغض گلویت را فشرد

پای احساست اگر بر سنگ خورد....

یا اگر یک روز دستان تو هم گرمی دست کسی را در میان خود ندید...

وندران هنگام تلخ که فضای سینه ات جز اه اتشناک...

چیزی را نمیداد گذر...

یادی از این عاشق افسرده کن...

بعد از من اگر زین کوچه ها مرد تنهایی گذشت...

در نگاه او اگر برق نیاز...

بر دو پایش پینه بود...

یادی از این خسته دلمرده کن...

روزگاری بعد از این...

شاخه خشکی اگر دیدی به باغ...

یا گل پژمرده ای دیدی به خاک...

بلبل افسرده ای دیدی به شاخ...

یادی از این شاعر پژمرده کن...

گر شبی تنها شدی در خلوتی...

یافتی از بهر گریه مهلتی...

لیک اشکی گونه ات را تر نکرد...

درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد...

روزگاری بعد از این گر تو هم عاشق شدی...

یاد کن از من که دیگر نیستم...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/19ساعت 15:45  توسط فرناز  | 

***Failure Is Not the End****

 

سلام

خوبین؟؟؟

من خوب نیستم...

یادتونه گفتم یه ترم تو کانون زبان رد شدم و دوباره شروع به خوندن همون ترم کردم؟؟؟

اما...

بازم رد شدیم....

خداااااااااااا

دوباره همون ترمو ثبت نام کردیم...

با اه و ناله و گریه و سرزنشششششششششششششش!

راستش خودمم جلو خانوادم شرمنده شدم...

اما چیکار کنم؟

خیلی هم خوندم...

انتظارشو نداشتم....

واسم دعاکنید...

فردا بلیط هواپیما میگیرم واسه تهران که برم کرج شاید شلوغی و بچه ها باعث بشن حداقل واسه چند روز فراموش کنم...

شایدم اصفهان هم بریم...فعلا هیچی نمیدونم.

دلم واستون می

تنگه...

***Failure Is Not the End****

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/18ساعت 0:19  توسط فرناز  | 

برداشت از رمان "هستی"

چه سخته بی تو افسردن...

چه تلخه بی تو پژمردن....

به دور از تو به سر بردن...

چو مرغی در قفس مردن...

ز هجرت او چه غمگینم....

بیا ای جان شیرینم....

بده ان جام نوشینم....

نشین لختی به بالینم....

بیاور جام صهبایی از ان چشمان دریایی...

مشو پنهان که پیدایی,تو دریایی تو زیبایی

چو ماهی در شب تارم,تویی واقف به اسرارم...

دلت همرنگ رخسارم,چو ایی تو به دیدارم...

چو باشی غرق اوازم,در اوج شوق پروازم...

شمیم فصل اغازم,نوای دلکش سازم...

نباشی بی تو گریانم,اسیر دست طوفانم...

چو گیسویت پریشانم,ز هجرت اشک ریزانم...

به یک پیغام دلشادم,چو مشتی خاک بر بادم...

ببین افتاده در دامم,غان و اشک و فریادم...

خوشا روزی که جان بینم,از ان دلبر نشان بینم...

امیدم در جهان بینم,خوشا روزی که ان بینم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/14ساعت 0:56  توسط فرناز  | 

اپیدم!

سلام دوست جونا چطورین؟؟؟

من خوبه خوبم از این بهتر نمیشم.

امروز بعدازظهر مهمونامون بار سفر رو بستن و رفتن دزفول خونه خالم تا فردا صبح با خالم اینا برن کرج...

بازم ما موندیم...!

البته خواهرم هم باهاشون رفت و منم چون کلاس دارم موندم اهواز تا سه شنبه که اگه خدا بخواد این فاینال رو بدم و ازش خلاص شم!

این کانون زبان یا همون ای لای خودمونم شده دردسر! 8 درس مسخره توی 2 ماه و نیم و اگرم یه ترم نمره نیاری باید دوباره شهریه بدی و 2 ماه و نیم بازم بیای همون کتاب رو بخونی! نمیدونم فکر کردن این جیب باباهای ما چیه؟! مگه ما گنج پیدا کردیم؟! اخه خدا خیرش بده 54 هزارتومان واسه هر ترم چه خبرهههههههههه؟! نازه این نرخ سال 89 وای به حال سالای بعدی!

خب بگذریم امروز بعد از یه ماه حسابی تنها شدم حداقل خواهرم هم نیست که یه کم سر به سرش بزارم!

مامانم میگه تو هم سه شنبه شب برو تا تنها نباشه.اخه میدونین چیه بابام هی به دخترخالم و دختر داییم می گفت من براش بلیط میگیرم سه شنبه بعد از کلاس یه راست میبرمش فرودگاه!!! اونا هم از خدا خواسته میگفتن اقای ... ما دیگه منتظریم برید بلیط بگیرید!حالا واسه همین خواهرم رو گرو بردن با خودشون.!

من و دختر داییم متولد یه سالیم اما از شانسمون اون نیمه دومی ولی من نیمه اول.دخترخالمم دوسال از ما کوچیکتره واسه همین چون هم سن و سالیم همش باهمیم فقط حیف که اونا خیلی وقته رفتن کرج و فقط ما موندیم و داییم و مامان بزرگم اینا هر چند که مامان بزرگم اینا هم همش کرجن.فقط منه بدبخت موندم تو این اهواز! اینجا رو دوست دارما اما خب همه کسم اونجان حتی چندتا از عموهام!

اما میدونین چیه بین خودمون بمونه ها ما ایجوری عزیزتریم!

دیر به دیر میبیننمون دلشون واسمون تنگ میشههههه!

البته ما همهی تابستون یا اونجاییم یا باهاشون میریم مسافرت یا اونا اینجان! تا خود مهر و شایدم چندروز اول مهر همیشه پیش همیم! زمستوناهم وقتی تعطیلی زیادی باشه میرم اونجا! اما خب بازم احساس تنهایی میکنم و هیچوقت از دیدنشون خسته نمیشم!

خب مثله اینکه زیادی حرفیدم! باید برم زبان بخونم که بدبخت نشممممممم!

درضمن من شاید دیگه نیام تا مهر.پس بای تا یه مدت نسبتا طولانی.

راستی دعا کنید قبول شمممممقررررررربووونه همتون!

+ نوشته شده در  جمعه 1389/06/12ساعت 22:16  توسط فرناز  | 

اپ جدید!من نمیرمممممممممممم

سلام دوستای عزیزم من قرار نبود بیام اما به درخواست دوستای گلم برگشتم به خدا اگه می رفتم هم شما رو فراموش نمی کردم همونطور که دوستای دیگه ای که تو وبلاگای قبلیم  رو فراموش نکردم و امیدوارم بازم تو این وبلاگ از نظراتشون بهره مند بشم...

مهسای عزیزم من هیچ وقت فراموشت نمی کنم مطمئن باش.بهتم قول دادم تا وقتی که باشی منم باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/10ساعت 19:32  توسط فرناز  | 

اپ اخر

این اپ اخره...

هنوز به یه سالم نرسیده اما خب ادم با شرایطی که براش ممکنه پیش بیاد نمیتئنه اینده رو پیش بینی کنه...

این اپ اخره شاید دیگه هیچوقت برنگردم...

این اپ اخره بعد از این وبلاگ واسه همیشه پاک میشه...

و این اپ اخره و شاید وبلاگ اخر!

هفته اینده این وب با تمام نظرات و تمام مطالبش به خاطره ها سپرده میشه...

خلاصه حلال کنید... خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/07ساعت 21:36  توسط فرناز  | 

نگرش

اگر

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر با

26 25 24 23 22 21 20 19 18 17 16 15 14 13 12 11 10 9 8 7 6 5 4 3 2 1

Hard work کارسخت

H + A + R + D + W + O + R + K

8 + 1 + 18 + 4 +23 + 15 + 18 + 11 98%=

Knowledge دانش

K+N + O+ W +L +E +D +G+E

11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%

Love دوست داشتن

L + O + V+ E

12+15+22+5=54%

Luck شانس

L + U + C+ K

12 + 21+ 3+ 11=47%

Money پول

M + O + N + E + Y

13 + 15 + 5 + 25=72%

Attitude پس چه چیز 100% را میسازد؟نگرش

A + T + T + I + U + D + E

1 +20 +20 + 9 + 20 +21 +4 + 5=100%

+ نوشته شده در  شنبه 1389/06/06ساعت 0:59  توسط فرناز  | 

عشق قضاوت نمی کند

انسان ها به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه می روند.با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. در سبد جلو صفات نیک خود را می گذاریم.در سبد پشتی عیب های خود را نگه می داریم.به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم و فشارها را در سینه مان حبس می کنیم در همین زمان بی رحمانه در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند تمامی عیوب او را می بینیم.بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم بی انکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما به همین شیوه می اندیشد.

رییس سرخپوستان خدای خودش را اینطور قسم می دهد:(( ای خدای بزرگ به من کمک کن که هر وقت خواستم درباره راه رفتن دیگری قضاوت کنم قدری با کفش های او راه بروم.))

(منبع:کتاب شما عظیم تر از انی هستید که می اندیشید.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/06/04ساعت 17:38  توسط فرناز  | 

بدون شرح...

 

هر نگاه خاطره ها / میرود از شهر شما / نمیخوام بهار رو / با غم فرهاد / نمیخوام بیاد / نه پاییز / نه زمستون...

منو تنها گذاشت / رو قلبم پا گذاشت / با دیگری نشست / غرورم رو شکست / الوداع / الوداع / تا قیامت الوداع....

***************************

اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش / توی زندگی ادم یه وقتا مجبوره ببخش...

امروز را برای به عزیزانت غنیمت شمار .... شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد.

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/29ساعت 2:43  توسط فرناز  | 

واقعا که خیلی کارش بد بود بچه ها مهسای من حالش خوبه خوبه ...

اینا همش دروغ بود یه عوضی این کار ها رو کرد و همه رو نگران کرد...

مهسا دوستتتتتتتتت دااااارررررم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/27ساعت 23:31  توسط فرناز  | 

...

تو نباشی دل من میگیره اینو از چشمای تو میخونم بی من این خونه برات دلگیره...

من با داشتن تو اروم میشم زیر سقف خونه وقتی هستی با تو خوشبختی من تکمیله توی این حاه خوشم هم دستی...

شب این خونه پر از احساسه دل من به داشتنت می نازه اگه تو باشی کنارم دستام دست خالی خونه رو می سازه...

تا ته قصه بمون با من بزار این دلخوشی عادت شه بیا هم خونه ی من تا عشق با تو همرنگ عبادت شه...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 21:43  توسط فرناز  | 

نامه واسه مهسام

 سلام مهسا جونم خوبی ابجی؟دیشب یه لحظه هم خوابم نبرد تا خود صبح داشتم بهت فکر می کردم.اینجا هوا خیلی گرمه دلم واسه کولرامون می سوزه!!! خب بگذریم.تو حالت چطوره؟کی میای دیگه حوصلم سر رفته.

راستی میدونی خاله خیلی خوبی داری؟خیلی دوستت داره از همه خواسته این روزا واست دعا کنن.ما همه منتظرتیم زود برگرد.

1389/5/22----جمعه

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت 14:57  توسط فرناز  | 

نامه واسه مهسام

از الان تا هروقت که مهسا بیاد واسش نامه مینویسم که بدونه خیلی دوسش دارم...

سلام مهسا جونم دلم واست یه ذره شده بی معرفت...قلبم داره تیر می کشه...امروز فهمیدم چی شده منو ببخش که زودتر نیومدم سراغت اخه کامپیوترم خراب بود...مهسا الان جسمت پیشم نیست واسه خودت از همه جا بی خبر خوابیدی...نمیدونم میدونی یا نه چند نفر ادم اینجا منتظرن چند نفر چشم انتظارن تا تو بازم برگردی...نمیدونم میدونی یا نه چقدر جات توی خونتون خالیه...چیکار کردی دختر؟...کاش همه اینا خواب بود کاش الان ان میشدی و مثل همیشه پی ام میدادی...کاش مینوشتی همه اینا شوخیه من حالم خیلی خوبه...مهسا مهسا مهسا دلم داره می ترکه درسته ندیدمت صداتو نشنیدم اما تو رو به اندازه صمیمی ترین دوستم دوست داشتم میخواستم این رابطه گسترش پیدا کنه...پس منتظرت می مونم...خانم دکتر اینده چرا رفتی زیر دست دکترا؟ چرا انقدر عجولی تو دختر؟

مهسای عزیزم زود برگرد

دل من طاقت نداره / واسه تو هر دم بباره...

1389/5/21------5شنبه-اول ماه مبارک رمضان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 22:39  توسط فرناز  | 

خداوند می فرماید: هرگاه بنده ای مرا می خواند انچنان به سخنان او گوش میدهم که انگار بنده ای جز او ندارم...... اما شگفتا بنده ام همه را طوری می خواند که انگار همه خدای اویند...

حالا خدایا به دل شکسته این بندت گوش بده مثل همیشه که هر چی خواستم بهم دادی... مثل همیشه که درکم کردی...مثل همیشه که گناهامو بخشیدی... خدایا اینبارم ازت یه خواهش دارم میدونم هیچکس جز تو نمیتونه خواستمو براورده کنه... خدایا من مهسا رو ازت میخوام.خدایا مهسا تازه 15 سالش شده بود....خدایا به عظمتت شکی ندارم خدایا به تواناییت شکی ندارم.مهسا رو از تو میخواااام....امین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 21:53  توسط فرناز  | 

مهسااااااااااااااااااا

بچه ها مهسام پرپر شد..... من چند وقتی نبودم اما حالا که به عشقش اومدم نییست کی میتونه بفهمه من چی میگم؟اون تصادف کرده تو کماست و تغییری نکرده من دارم از حال میرم با زبون روزه از خدا میخوام حالا که نزدیک اذانه مهسا رو برگردونه تو رو خدا واسش دعا کنید....اخه مهسا چرا؟چرا؟چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

این وب خودشه خالش درباره حالش نوشته برید بخونید

manhastam-raha-m.blogfa.com

دستام داره می لرزه نمی دونم چطور دارم می نویسم....

نمیتونم ادامه بدم.....واسش تو رو خدا دعا کنید.خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/05/21ساعت 19:57  توسط فرناز  | 

سلام بچه ها یکی از دوستان پرسید که چه جور توی وب اهنگ گذاشتم در جوابش باید بگم که سایت ها و وب های زیادی هستن که کد واسه گذاشتن اهنگ تو وب رو دارن شما می تونید توی گوگل اسم خواننده مورد علاقتون یا اهنگش رو به صورت زیر search کنید:

"کد اهنگ....برای وبلاگ های بلاگفا"

اون وقت سایت های زیادی باز می شن و شما می تونید با برداشتن کد و قرار دادنش توی قسمت تنظیمات وب اون رو توی وبلاگتون گوش کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/04/27ساعت 15:5  توسط فرناز  | 

مسافرت من!

 

سلام بچه ها خوبید؟ امروز اومدم تا درباره سفری که رفته بودم واستون بگم.

خوب از اول شروع می کنیم یعنی 1389/4/3 :

ما قرار بود ساعت 12:30 ظهر از فرودگاه اهواز پرواز داشته باشیم به تهران.اما به خاطر گرد و خاک زیاد کنسل شد و اعلام کردن ساعت 5 در فرودگاه حضور داشته باشید.ما هم که حالمون خیلی گرفته شده بود برگشتیم خونه و منم به داییم زنگیدم و گفتم نیاد دنبالمون چون پروازمون کنسل شده اخه اونا باید از کرج میومدن فرودگاه مهراباد و راهشم زیاده.خلاصه اومدیم خونه یه نهار مختصر خوردیم شد ساعت 4 که باز رفتیم فرودگاه اما باز خبری نشد! بالاخره ساعت 8 سوار هواپیما شدیم و ساعت 9 رسیدیم مهراباد! داییم و دخترداییم و دختر خالم اومده بودن دنبالمون ما هم که خیلی خسته بودیم سریع سوار ماشین داییم شدیم و رفتیم کرج خونه خالم.اون شب اونجا بودیم و قرار بود 4/تیر با خاله هام بریم مشهد کمی از وسایلامون و واسه سفر روز بعد حاضر کردیم.جمعه شب همراه شوهر خالم رفتیم ترمینال کرج و ساعت 11 شب قطار حرکت کرد و خلاصه اون شب رو هم باه شوق دیدار امام رضا توی قطار گذروندیم.شنبه ظهر رسیدیم مشهد و وقتی مستقر شدیم خودمون رو برای دیدار با اقامون اماده کردیم و راهی حرم مطهر شدیم و خیلی خیلی دعا کردیم 3-2 روز مشهد بودیم و برگشتیم کرج.

قرار بود شنبه 19 تیر همه برن باهم مسافرت و ماهم چون بابام همراهمون نیومده بود گفتیم که نمیایم و بر میگردیم کرج در ضمن من 4 جلسه از کلاسام رو مهمان شده بودم کانون زبان کرج و به خاطر اینکه غیبت نخورم باید برمیگشتم.اما هیچکس دوست نداشت که ما برگردیم و همه گفتن که باید بابات بیاد همه باهم بریم مسافرت اگه نیاین خوش نمی گذره خلاصه از برگشت منصرفمون کردن 17 تیر( 5شنبه) بابام از اهواز اومد جمعه رفتیم واسه نهار خونه یکی از عموهام چون خیلی اصرار کردن تا بعداز ظهر جمعه اونجا بودیم بعد برگشتیم خونه خالم و وسایلامون و جمع کردیم و شنبه صبح به سمت شمال کشور حرکت کردیم ما دخترا توی ماشین داییم نشستیم و 4 ماشینه به سمت رشت رفتیم.رشت نموندیم و رفتیم یه منتطقه ای که بالای کوه بود به اسم ییلاق.خداییش اونجا خیلی قشنگ بود سرسبز بود و شباش تو اسمون ستاره های پرنور زیادی بود و چند لحظه ای یه بار شهاب سنگ رد می شد اونجا بود که ادم به عظمت خدا پی می بره اونجا مثله قصه بود واسه من 2 شبم اونجا بودیم و بعدش رفتیم سمت اردبیل و سرعین البته تو راه خیلی جاها ایستادیم و عکس گرفتیم سرعین هوا خیلی خنک بود و هوا ابری بود یه روز همه رفتن اب گرم که من چون یه بار رفته بودم و بدم اومده بود نرفتم یه روز دیگه هم رفتیم کوه سبلان و با خودمون اش بردیم چون واقعا اونجا اش می چسبید هوا مثله زمستون ما بود بعد از اینکه اونجا موندیم و اش خوردیم تو راه که از کوه پایین میومدیم یه جا همه ایستادیم و عسل خریدیم.اون یارو که عسل می فروخت از دست ما دیوونه شد از بس که سربه سرش گذاشتیم! خلاصه اون شبم سرعین خوابیدیم ساعت 10-11 فرداش به سمت باز شمال حرکت کردیم چون میخواستن از رودبار زیتون بخرن ایندفعه برعکس سزی پیش که هوا شرجی و گرم بود هوا مه و ابری بود و گاهی هم بارون میومد جاده هم اصلا معلوم نبود خیلی قشنگ اما وحشتناک بود چون از کوه میومدیم پایین و جاده خیلی پیچای خطرناکی داشت حتی دیدیم که یه ماشین افتاده بود تو دره هرجور بود اومدیم پایین. پایین برعکس هواش خنک بود و سرسبز و جاده کاملا مشخص بود.واسه نهار از خلخال کباب خریدیم و رفتیم یه جایی که خیلی قشنگ بود اونجا نهار و چایی خوردیم و خاله هام و داییم و چندتا از بچه ها پریدن تو اب و حسابی شنا کردن و اب بازی ساعت 5 بعد از ظهر حرکت کردیم به سمت کرج ساعت 1 شب رسیدیم خونه داییم و انقدر که خسته بودیم سریع خواب رفتیم و جمعه هم که بیدار شدیم نهار خوردیم و اماده برگشت به اهوار بودیم تو مسافرت همه گفتن بلیط ها رو کنسل کنید اما دیگه باید برمیگشتیم حالا دیروز قبل از اینکه بیایم گفتن این اومدن قبول نبود شهریور منتظرتونیم! دخترخالم گفت تهران خونمون که نیومدی شهریور باید بیای! ماهم ساعت 3 رفتیم با داییم مهراباد ساعت 5 پرواز کردیم و برگشتیم اهواز...

اینم از سفر ما

+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/26ساعت 20:13  توسط فرناز  | 

سلام دوستای عزیزم حالتون خوبه؟من بازم برگشتم از همتون به خاطر نظرات زیباتون ممنونم خیلی دوستون دارم.

اینجه هوا خیلی گرمه.

فعلا خدانگهدار

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/25ساعت 20:2  توسط فرناز  | 

خداحافظی..واسه یک ماه...

سلام بچه ها صبح بخیر

من دارم میرم مسافرت تا یک ماه نیستم

دلم واستون می تنگه

مواظب خودتون باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/04/02ساعت 9:32  توسط فرناز  | 

سلام بچه ها وبلاگ قبلیم رو پس گرفتم

اگه میشه به اونم سر بزنید و نظراتت قشنگتون رو واسم بزارید.

sentlove.blogfa.com

زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/01ساعت 14:57  توسط فرناز  | 

شقایق...(قسمت2)

...از ان روز به بعد عین دیوانه ها بی قراری می کردم همه چیز برایم سیاه کدر و تار شده بود دیگر زندگی برایم هیچ معنایی نداشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/03/31ساعت 9:0  توسط فرناز  | 

سلام خدمت همه ی دوستان عزیزم.

بعد از اینکه وبلاگ:

sentlove

هک شد من تصمیم گرفتم این وبلاگ رو با کمک خودتون مثله اون یکی بازسازی کنم.

"زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است"

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 21:43  توسط فرناز  | 

مصاحبه با خدا در خواب

 

خدا گفت بیا تو پس می خواهی با من مصاحبه کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و گفت وقت من بی نهایت است و برای انجام هرکاری کافی است چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟

گفتم چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا جواب داد اینکه انها از کودک بودن خسته می شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند و سالیان دراز در حسرت دوران کودکی سر می کنند. اینکه سلامتی اشان را برای به دست اوردن پول از دست می دهند و بعد پولشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی به دست اورند اینکه با چنان هیجانی به اینده فکر می کنند که زمان حال را فراموش می کنند و لذا نه در حال زندگی می کنند و نه در اینده.اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی در سکوت گذشت. بعد پرسیدم چه درس هایی از زندگی می خواهید بندگان یاد بگیرند؟

خدا با لبخندی پاسخ داد یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد اما می توان محبوب دیگران شد.یاد بگیرند که با ارزش ترین ها اشیایی نیست که در زندگی دارن بلکه اشخاصی است که در زندگی دارند یاد بگیرند که نباید خود را با دیگران مقایسه کنند هرکس طبق ارزش های خودش قضاوت می شود نه در گروه و بر اساس مقایسه.یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین دارایی را داشته باشد بلکه کسی است که کمترین نیاز را داشته باشد.یاد بگیرند که برای ایجاد زخمی عمیق در دل کسی که دوستش دارند فقط چند ثانیه زمان لازم است اما برای التیام ان سال ها وقت لازم است.یاد بگیرند که افراد بسیاری انها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند که علاقه شان را ابراز کنند یاد بگیرنند که پول همه چیز می خرد جز دل خوش.یاد بگیرند که ممکن است دو نفر یک موضوع واحد را ببینند و از ان دو برداشت کاملا متفاوت داشته باشند.

یاد بگیرند که دوست واقعی کسی است که همه چیز را در مورد انها می داند و با این حال دوستشان دارد یاد بگیرند که کافی نیست همواره دیگران انها را ببخشند بلکه باید خودشان هم خود را ببخشند.

مدتی نشستم و لذت بردم از او برای وقتی که به من اختصاص داده بود و برای همه ی کارهایی که برای من و خوانواده ام کرده بود تشکر کردم.

او پاسخ داد هر وقت بخواهی من بیست و چهار ساعته در دسترس هستم فقط کافی است صدایم کنی تا جواب بدهم.

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 20:14  توسط فرناز  | 

اگر روزي خواستي بگي دوستت ندارم . آرام آرام بكو تا آهسته آهسته بميرم...

عشق را دوسیت دارم
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.....................اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم 

معناي زنده بودن من با تو بودن است نزديك، دور سير، گرسنه رها، اسير، دلتنگ، شاد آن لحظه اي كه بي تو سر آيد مرامباد! مفهوم مرگ من، در راه سر افرازي تو، در كنارتو، مفهوم زندگي است معناي عشق نيز در سرنوشت من! با تو، هميشه با تو، براي تو...

 

قتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه. وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته. وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه. وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد. وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

 

خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند. 

 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!

 

تو برام تنهاتريني./ تو برام قشنگتريني./ تو نگيني روي انگشتر قلبم./ كاش ميشد تو دام چشمهات اسير هميشه بودم./ كاش ميشد منو ميديدي كه برات دارم مي ميرم./ نميخوام بي تو بمونم، چون ديگه چيزي ندارم./ كاش مي شد گلهاي عشقم يه گلستاني مي ساختند./ من ميون دشت گلهام، تو بالا خورشيد، روزهام كاش مي شد./ چشمهاي پاكت، ماه شبهاي دلم بود، ديگه قصه اي ندارم، چون حالا من تو رو دارم./ واسه دوست داشتن چشمهات، واسه اون ناز نگاهت، به شكار شب و روزم باشه، اشكالي نداره، بذار از عشقت بسوزم./

 

همه ی شاعران نوازنده اند آنان شیوه ی چنگ زدن بر تار دلها را می دانند.

 

عشق يعني با پرستو پر زدن عشق يعني آب بر آتش زدن عشق يعني چو احسان يا به راه عشق يعني همچو يوسف قعر چاه عشق يعني بيستون كندن به دست عشق يعني زاهد اما بت پرست عشق يعني همچو من شيدا شدن

 

کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که در آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست

 

 گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نمي‌آيد، مرا از غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نمي‌آيد، بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمي‌آيد، دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن خدا را خوش نمي‌آيد...

 

اگر روزي فهميدم که دوستم نداري گريه نمي کنم بلکه آرزو مي کنم که روزي عاشق کسي بشي که دوستت نداشته باشد

 

پسر نگاهي به دختر کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ... بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ... وقتي چشماشو باز کرد پسر رو نديد فقط چند تا حباب رو آب ديد

 

ميدوني فرق تو با عشق زندگي و گل چيه ؟ عشق يك كلمه هست ولي تو معني ان هستي ، زندگي يك اجبار هست ولي تو دليل آن هستي ، گل يك گياه هست ولي تو عطر آن هستي

 

 بیهوده مکن عمر گران صرف رفیقان ، عمر صرف کسی کن که دلش جان تو باشد ، امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ، ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست .

 

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد برو ...

 

مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ... براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،... اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم ! ... براي آن دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ... تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد ! من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است !

 

 دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي عروسكشان را دوست دارند و دوست داشتن واقعي يعني همين

 

 يک قطره اشک مى اندازم تو دريا - تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم. - اگه پيدا كردي اون وقت تو رو فراموش مي كنم

 

بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان...

 

 نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد

 

 

اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است "ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو ! " ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود ...
 
 
آرزویم اینست نتراود اشک درچشم تو هرگز مگر ازشوق زیاد


نرود لبخند ازعمق نگاهت هرگز.... 


و به اندازه هر روز تو عاشق باشی ...


عاشق آنکه تو را می خواهد.... 


و لبخند تو از خویش رها می گردد و تورا دوست بدارد به همان اندازه 

 

زیباست بخاطر تو زیستن و برای توماندن و به پای تو سوختن 

و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن برای تو گریستن

و به عشق و دنیای تو نرسیدن ای کاش می دانستی 

بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه ناشکیباست

 

ما به کساني عشق ورزيديم

که هيچوقت؛باران خيسشان

نکرده بود

و شبي؛

زير ريزش اشکهايمان

غرق شدند
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 20:14  توسط فرناز  | 

دوستان اگر تمایل به لینک کردن ما دارید با نام .:الهه ناز:.  لینک کنید و بگید با چه اسمی لینکتون کنم.ممنون
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 20:12  توسط فرناز  | 

بهانه های ازار دهنده ای که دیگران می اورند:

من نبودم

همسرم گفت این کار را بکنم

فکر کردم خوشت می اید

شوخی کردم

شماره تلفنت را گم کردم

همه اش تقصیر تو بود!

بهانه های ازار دهنده ای که دیگران می اورند:

من نبودم

همسرم گفت این کار را بکنم

فکر کردم خوشت می اید

شوخی کردم

شماره تلفنت را گم کردم

همه اش تقصیر تو بود!

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 20:12  توسط فرناز  | 

امروز روز مرگ من است.مرگ احساسم مرگ عاطفه هایم امروز او میرود و مرا با یک دنیا غم به جای می گذارد فکر اینکه چگونه بعد از این بی او سر کنم دیوانه ام می کند او میرود بی انکه بداند به حد پرستش دوستش دارم اه زمانه اخرین بازیت را هم با من کردی و تنها دل خوشیم را از من گرفتی ولی هر که نداند تو که می دانی اوحق مسلم من بود چرا که او هدیه ای بود که خدا برای من تنها فرستاده بود...چرا تنها مایه ی زندگیم را از من گرفتییییییییییییی؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 20:11  توسط فرناز  | 

 

با تو حکایتی دگر

این دل ما به سر کند

شب سیاه قصه را

هوای تو سحر کند

باور ما نمی شود

در سر ما نمی رود

از گذر سینه ی ما

یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام

از دل زجر کشیده ام

کور شوم جز تو اگر

زمزمه ای دگر کنم

مقصد و مقصودم تویی

یار و یاور ما تویی

توبه نمی کند اثر

مرگ مگر اثر کند

+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/29ساعت 20:11  توسط فرناز  |