سلام دوست جونام.چطورین؟؟؟من که خوبم دلم واستون یه ذره شده بود! مخصوصا واسه تو مهسا!
راستی از نظرات خوبتونم واقعا متشکرمممم.جبران می کنم.
وای بچه ها من بازم رفتم کرج.
از فرودگاه یه راست رفتم خونه داییم اینا همه نهار اونجا بودن یه کم استراحت کردم و بعد کمک زنداییم ظهر هم همه اومدن.انقدر شلوغ شد که دیگه جا نبود! پسر خاله جونمم که عقده با زنش اومده بودن و به مناسبت اینکه پسر خالم فوق لیسانس قبول شده به همه شیرینی دادن!منم نه که پارتی دارم 2تا خوردم!!!
خلاصه شب شد همه نشستیم تو حیاط بعد ما دخترا هم به اون یکی پسر خالم که چند روز قبل مدرک لیسانسش رو گرفته بود گفتیم باید ما رو ببری بیرون بهمون پیتزا بدی!انقدر گفتیم و گفتیم تا راضی شد! پسر داییم گفت من مدرک بگیرم کوفتم بهتون نمیدم منم گفتم کی از تو چیزی خواست؟!(دانشگاه صنعتی شریف قبول شده فکر کرده چیکار کرده ههههه!!! اه اه اه!)
بعد دیگه ما دخترا رفتیم پیتزا خوردیم .رستورانه ماله دوستش بود بعد بچه ها رفتن دستاشون رو بشورن که دوستش گفت من اون ارازل ها رو میشناسم اینا کی هستن؟(منظورش من و خواهرم بودیم)
پسرخالم گفت اینا هم دختر خاله هام هستن دخترای اقای ...
منم گفتم ما ارازل نیستیم ما دختر خاله های... هستیم.!
به پسرخالم گفتم یه چیزی بهش می گما گفت ولش کن احساس صمیمیت می کنه!
جاتون خالی پیتزا رو خوردیم و رفتیم دور زدیم تو خیابونا بستنی هم بهمون داد و کلی حرف زدیم بعد ساعت از 12 گذشته بود که اومدیم خونه.
یکی دیگه از پسرخاله هام گفت تک خورا حداقل اشغالاشو می اوردین!ما هم محلش نزاشتیم.
اون شبم گذشت.
خیلی خوب بود همش سرگرم بودیم شبا هم معمولا پارک بودیم یه شب رفتیم پارک پیاده روی من و دختر خاله و دختر داییم رفتیم سواره تاب شدیم یهو پسرخالم اومد تابمون داد جوری که نزدیک بود هر لحظه تاب چپه بشه! بهش گفتم تاب نگه دار پیاده شم گفت باید التماس کنییییید!گفتم تو رو خدا!
اخه واقعا وحشتناک بود!
گفت یادتون که نرفته یه بستنی باید بهم بدید منم بهش یه بستنی دادم گفتم کوفت کن!
اون شب و شبای دیگه هم گذشت.
تا اینکه مامانم اینا اومدن یه شب باز همه رفتیم پارک واسه شام بعد دختر خالم به همون پسرخالم که بهمون پیتزا داد گفت ببرمون بیرون!(البته این دختر خالم خواهرش بود)
ماشین بابامو گرفتیم رفتیم پای کوه چمعه شبم بود انقدرم شلووووووغ بود همه میزدن میرقصیدن!
دوتا ماشین عروسم اومده بودن بعد پسرخالم گفت اینجا جای خانواده نیست! همونطور که ما اونا رو نگاه می کنیم اونا هم ما رو نگاه می کنن!منو دختر داییم کلی خندیدیم گفتیم رگه غیرتش گل کرد!
اون شبم با تمام خوشی هاش گذشت...
یه روز از همون پسر خالم که بهش بستنی دادم گوشیش رو گرفتم شماره دخترا رو برداشتم اذیتشون کردیم!که یکیشون پسر شد! جواب ندادم گوشی رو گذاشتم بالا رفتم پایین خونه داییم بعد که اومدم همه زدن زیر خنده گفتم چتونه؟؟؟ مامانم گفت به کی زنگ زدید؟دوباره خندیدم واسش گفتم چه کردیم!مامانم گفت فکر کردم ...(یکی از پسرخاله هامه)!
اون روزم گذشت...
شبه اخر همه تو حیاط بودیم مهمونه داییم اینا که به پسر خالم گفتم ما با همه یه دور رفتیم بیرون تو هم ما رو ببر بیرون گفت برید اماده شید اما ده شدیم تو حیاط گفت بچه ها من یه کار واسم پیش اومده اما به ... و ... گفتم ببرنتون بیرون(تا از پسر خاله هام)
ما هم حرفی نزدیم رفتیم باهاشون بیرون تو پمپ بنزین یه پسره بهمون چشمک زد پسر خالم گفت تنت می خواره؟؟؟ کرم داری؟(البته ببخشیدا) واسه بنزین زدنم خودش پیاده شد بعد اون یکی پسرخالمم گفت بهتره منم پیاده شم!ما هم به هردوشون خندیدیم!گفتیم الان دعوا میشه!
تو راه دختر داییم به همون پسرخالم گفت تو بودی می خواستی بهمون بستنی بدی؟؟؟ مجبورش کردیم بهمون بستنی بده اونم ما رو برد پیش دوستش که بستنی فروشی باحالی داشت! بعدشم با دوستش یه جا قرار داشت رفت تو ماشین گفت رفتیم خونه بیاین اسم فامیل وقتی پیاده شد گفتم...اسم فامیل یادت نره!نامردی نکرد و یکی زدم!
بعد که رفتیم خونه پسرخالمم بود اصلا باهاش حرف نزدیم گفت بچه ها با من قهرین؟؟؟ میمیرما باهام قهر نکنید!ماهم جوابشو ندادیم تا اون باشه بی خودی قول نده که ما رو میبره بیرون! البته اس داد که دنبال خوشی نرفتم کاری پیش اومد منم دیگه چیزی نگفتم.
بعد رفتم پایین به پسر خالم اس دادم که اگه ندیدمت خداحافظ اس داد پس اسم فامیل چی گفتم انشاالله سال دیگه گفت چشم!
اون شبم با یاد اوری تمام روزایی که گذشت خوابیدمو صبح زود حرکت کردیم به سمته اهواز...
تو ماشینم اس بازی کردم با همشون اما قابل نوشتن نیست فقط دیشب به یکیشون اس دادم که دلمون پوسید نوشت بزار برسی بعد غرغراتو شروع کن!منم گفتم خیلی بدی!
اینم از تابستان1389
رفت تا عیده 90!
وای بچه ها باید برم .